سلام دوستان عزیز , برای امروز مطلب جالبی رو تهیه کردم که میتونید مطالعه نمایید. امیدوارم مفید باشه.
|
|||||||||||||
یادم آن روزی که بودم اولی ناز و طناز و عزیز و فلفلی شاه خانه بودم و با داد و دود هر چه می خواستم آماده بود وای از آن روزی که آمد دومی نق نقو و بد ادا و قم غمی من وزیر گشتم افتادم ز چاه دومی هم جای من گردید شاه تا به خود آیم و خود داری کنم سومی هم آمد و شد خواهرم دختری زیبا و خوش رو مثل ماه من و داداشم کشیدیم سوز و آه جای سبزی و نشاط و خرمی سر رسید از گردگاه چهارمی دیگر آن خانه برایم تنگ بود سبزی و گل در نگاهم سنگ بود داشتم می کردم عادت ناگهان پنجمی هم پانهاد در این جهان بهر سوختن پنج تن کافی نبود ششمی هیزم شد و من مثل دود ناصر و شهناز و شهین احمد و عباس و هفتم شد مهین ای امان ای امان ای امان ای امان از دست بابا و مامان بار دیگر مادرم شد حامله این که آید تیم فوتبال کامله ناصر و شهناز و مهناز و شهین احمد و عباس و فرهاد و مهین علی مردان و گل معصومه جان آخریش هم می شود دروازه بان
عجیب ترین زایمانهای دنیا ...
جوانترین مادر دنیا در سن 5 سالگی
در شهر کوچک پیسکو در پرو زنی سرخپوست از کوهپایه های آند با دختر کوچک خجالتی ای به بیمارستان مراجعه کرد . شکم کودک به شدت برآمده بود . زن به دکتر جرالدو لوزادو گفت که روح شیطانی در بدن دختر نفوذ کرده ولی دکتر با معاینه لینا دختر کوچک به شدت متعجب شد زیرا دریافت که کودک پنج ساله هشت ماهه حامله است . دکتر کودک را با خود به لیما پایتخت پرو برد و به سایر متخصصین نیز نشان داد و یک ماه در ماه مه 1939 لینا طریق سزارین کودک پسری با وزن 2.7 کیلوگرم بدنیا آورد . نام کودک را به خاطر دکتری که به دختر کوچولو کمک کرده بود جرالدو گذاشتند . جرالدوی کوچک همیشه فکر میکرد که لینا خواهر اوست , ده سال بعد وی دریافت که لینا خواهرش نیست بلکه مادرش است.
پیرترین مادر دنیا که در 70 سالگی برای اولین بار حامله شد
میت راجو لوهان زن 70 ساله ایی که در سال 2008 برای اولین بار کودک خود را بدنیا آورد . او بعد از زایمان گفت که 40 سال برای این کودک صبر کرده و تصمیم دارد که برای سه سال فقط شیر خود را به کودک بدهد....
مادر بیشتر ین تعداد فرزند که از یک زن بدنیا آمده اند .. مادر 69 کودک
والنتینا واسیلوا از روسیه صاحب 69 فرزند در طی 27 زایمان شد. وی صاحب 16 دوقلو , 7 سه قلو و چهار چهار قلو در طی 27 زایمان شد .لیویا ایوانز 44 ساله رومانیایی الاصل کانادایی رکورد بیشترین فرزند بدنیا آمده از یک زن را که دوقلو یا سه قلو نباشند را داراست وی صاحب 18 فرزند در 18 زایمان است.
الاصل کانادایی رکورد بیشترین فرزند بدنیا آمده از یک زن را که دوقلو یا سه قلو نباشند را داراست وی صاحب 18 فرزند در 18 زایمان است.
پیرترین مادری که صاحب دوقلو در سن 70 سالگی شد
امکاری پانوار میخواست که حتما صاحب پسری شود .. خود او 70 سال و همسرش که کشاورز است 77 سال دارد. همسر امکاری چاران سینگ بوفولوها , زمین کشاورزی و هر چه که داشت فروخت تا همسرش از طریق IVF بتواند حامله شود . امکاری سرانجام صاحب یک دوقلوشد یک پسر و یک دختر شد البته نوزادان نارس ولی به طور کلی سالم بودند .. امکاری زمانی که دوقلوها را بدنیا آورد صاحب دو دختر بزرگ شوهر کرده و 5 نوه بود..
مادر بیشترین قل های زنده مانده در یک زایمان ( 8 قلو )
نادی سلیمان که در تلویزیون آمریکا معروف به اکتامام ( مادر هشت تایی) شد , زنی آمریکایی است که در ژانویه 2009 هشت قلوی خود را سالم بدنیا آورد.
بالاترین زایمان به عنوان رحم اجاره ایی ( 12 نوزاد )
بازی زندگی
روی پیچید و گفت این چه کسی است
ز آن که چون من فزون و چون تو بسی است
چه تفاوت که ماش یا عدسی است
تو گمان می کنی که خار و خسی است
جست و خیز تو بهر ملتمسی است
هر کسی در دیار خویش کسی است
عمر چون کاروان بی جرسی است
گر پر باز و گر پر مگسی است
هایهویی و بازی و هوسی است
دست و پا می زنیم تا نفسی است
نه مرا بر خلاص، دسترسی است
کس نپرسد که فره یا فرسی است
عدسی وقت پختن از ماشی
ماش خندید و گفت غره مشو
هر چه را می پزند. خواهد پخت
جز تو در دیگ، هر چه ریخته اند
زحمت من برای مقصودی است
کارگر هر که هست محترم است
فرصت از دست می رود هشدار
هر پری را هوای پروازی است
جز حقیقت، هر آن چه می گوییم
چه توان کرد! اندرین دریا
نه تو را بر فرار، نیرویی است
همه را بار برنهند به پشت
گر که طاووس یا که گنجشکی
عاقبت رمز دامی و قفسی است
سنگی بنام زندگی
تنهای تنها-
غمناک غمناک-
پا مینهم در کوچه های آشنائی
از برگ برگ هر درخت کوچه ی پیر
میپیچدم در گوش،فریاد جدائی
***
این کوچه روزی سرزمین عشق من بود
عشقی که چون خورشید،چون ماه-
برصبح من امید میریخت
برشام من لبخند میزد
***
این کوچه روزی زادگاه شاعری بود
اما زمانه-
او را کنون در هاله ی ماتم نشانده
آن شاعر تنها که در هر قطره اشکش-
دست جداییها نگین غم نشانده
***
درسالها دور....
گلبانگ شاد کودکی غافل زتقدیر
همچون شباویز-
در پیکر این کوچه ها آهنگ میریخت
وز تندباد خنده هایش-
از باغ لبهاش-
هرلحظه در هر جا گل صدرنگ میریخت
***
اندوه اندوه
آن کودک دیرین کنون مردی غمین است
گلبانگ او،آهنگ او،ازیاد رفته است
لبخند او بر روی لبهایش فسرده است
گلبوته های خنده اش بر باد رفته است
***
دیوار وبام کوچه هم تلخ و عبوسند
گوئی تمام خانه ها در خواب مرگست
هرجا درختی بود سرسبز-
امروز،هیمه است
بی بار و برگ است
. . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . .
ای وای،ای وای
***
اینجا سرای حشمت دیرینه ی ماست
این خانه روزی کعبه ی امید ما بود
درعالمی تلخ-
با کلبه ی دیرینه دارم گفتگوها
گویم که:ای دیوار و بام خانه ی ما!
از روشنایی دور ماندید
چون دیگر از کوی شما مهتاب رفته است
آن بخت روشن-
در زیر ابری جاودان در خواب رفته است
آن اختر بخت-
در سالهای کودکی روشنگرم بود
بی او امیدم مرد،عشق و هسبیم مرد
او مادرم بود.
***
همراه اشکی میکشم از سینه آهی
با خویش میگویم که:ای وای!
آن روز... آن سال...
در این سرا،آری در این ویرانسرا بود
بیچاره مادر-
در پای این دیوار در حال دعا بود
گوئی که دیروز است آن در خاک خفته-
آرام و مبهوت-
گرم نیایش با خدا بود
***
ای خانه ی ما! درتو میپیچید شبها-
بانگ دعایش
آوای نرم جویبار گریه هایش
در گوش من،در گوش تو،دیریست مانده است-
آن دلربا آهنگ گرم لای لایش
***
ای بام،ای در،ای زمین خانه ی ما!
بی او دلی درسینه دارم لیک مرده است
جانی بتن دارم ولی بی او فسرده است
***
ای بام و در! آگاه باشید
اینک منم ویرانه ای متروک و خاموش
اینک منم گور تمام آرزوها
سنگی بنام زندگی برسینه ی سردم نشسته است
برروی این سنگ گرانبار-
نام نکوی «مادر»من نقش بسته است
زندگی
زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شیرین-
خاطراتی مغشوش-
خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد.
ما ز اقلیمی پاک-
که بهشتش نامند-
بچنین رهگذری آمده ایم.
گذری دنیانام-
که نامش پیداست-
مایه پستی هاست.
ما ز اقلیم ازل-
ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم
چو یکی تشنه بدیدار سراب آمده ایم
مادر آن روز نخست-
تک و تنها بودیم
خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود
سخنی ازپدر و مادر دلبند نبود
یکزمان دانستیم-
پدرومادر و معشوقه و فرزندی هست
خواهر و همسر دلبندی هست
***
زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد:
روزی از راه رسید-
که پدر لحظه بدرودش بود
ناله در سینه تنگ-
اشک در چشم غم آلودش بود
جز غم و رنج توانکاه نداشت
سینه اش سنگین بود-
قوت آه نداشت.
با نگاهی میگفت:
پس از آن خستگی و پیری و بیماریها-
دفتر عمر پدر را بستند
ای پسر جان، بدرود!
ای پسر جان، بدرود!
لحظه ای رفت و از آن خسته نگاه-
اثری هیچ نبود
پدرم چشم غم آلوده حیرانش را
بست و دیگر نگشود.
***
زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد:
روزی از راه رسید-
که چنان روز مباد
روز ویرانگر سخت
روز طوفانی تلخ
که به دریای وجودم همه طوفان انگیخت
زورق کوچک بشکسته ما-
در دل موج خروشنده دریا افتاد
کاخ امید فرو ریخت مرا-
مادر خسته تن خسته دلم-
زمن آهنگ جدائی دارد
حالت غمزده اش-
چشم ماتمزده اش بامن گفت:
که از این بندگران عزم رهائی دارد.
***
مادرم آنکه چو خورشید بما گرمی داد-
پیش چشمم افسرد
باغ سر سبز امیدم پژمرد
اشک نه، هستی من-
گشت در جانم و از دیده برخسار دوید
مادرم رفت و به تاریکی شبها گفتم:
آفتابم زلب بام پرید.
***
زندگی دفتری ازخاطره هاست
خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد:
لحظه یی میاید-
لحظه یی صبر شکن-
که یتیمی سر راهی گرید
پدری نیست که گردی ز رخش برگیرد
مادری نیست که درمانده یتیم-
جای در دامن مادر گیرد.
***
زندگی دفتری از خاطره هاست:
بارها دیده ام و می بینم-
مادری اشک آلود
با نگاهی پردرد
چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است
وز تهی دستی خویش-
بهر تنها فرزند-
سالها حسرت و ناکامی اندوخته است
پشت سر می بیند-
دشت تا دشت، غم و غربت و سرگردانی
پیش رو مینگرد-
کوه تا کوه پریشانی و بی سامانی
من بجز سکه اشک-
چه توانم که بپایش ریزم؟
نه مرا دستی هست-
که غمی از دل او بردارم
نه دلی سخت کزو بگریزم
***
ما همه همسفریم
کاروان میرود و میرود آهسته براه
مقصدش سوی خدا آمدهایم-
باز هم رهسپر کوی خدائیم همه
ما همه همسفریم
لیک در راه سفر-
غم و شادی بهم است
ساعتی در ره این دشت غریب-
میرسد «راهروی خسته» به «خرم کده» یی
لحظه یی در دل این وادی پیر-
میرسد «همسفری شاد» به «ماتمکده»یی
***
زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شیرین-
خاطراتی مغشوش-
خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد:
یکنفر در شب کام-
یکنفر در دل خاک
یکنفر همدم خوشبختی هاست-
یکنفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم-
عمرمان میگذرد
وز سر تخت مراد-
پای بر تخته تابوت گذاریم همه
ما همه همسفریم
پدر خسته براه-
مادر بخت سیاه-
سوواران پسر و دختر تنها مانده-
عاشقانی که زهم دور شدند-
دخترانی که چو گل پژمردند-
کودکانی که به غربت زدگی-
خفته در گور شدند-
همگی همسفریم.
***
تا ببینیم کجا، باز کجا،
چشممان باردگر-
سوی هم بازشود؟
در جهانی که در آن راه ندارد اندوه-
زندگی باهمه معنی خویش-
ازنو آغاز شود.
زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شیرین-
خاطراتی مغشوش-
خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
پنجره: فکر: هوا: عشق: زمین: مال من است
چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت
من نمی دانم که چرا می گویند
اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیبا است
و چرا در قفس هیچ کس کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید واژها را باید شست
واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد
چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت
حرف زد نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی آکنده است
رخت ها را بکنیم آب در یک قدمی است روشنی را بچشی
شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را گرمی لانه لک لک
را ادراک کنیم روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ی ذایقه را باز کنیم و دهان را بگشاییم اگر ماه
در آمد و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از پیش باغ و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ این همه سبزصبح ها نان پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و نخوانیم مگس از سر انگشت طبیعت نبرد
و نخوانیم پلنگ از در خلقت بیرون برود
و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت
و اگر ضنج نبود لطه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود ماه در پی چیزی می گشت
و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد
و بدانیم که پیش از سر جان خلایی بوددر اندیشه ی دریا ها
و نپرسیم کجا نیستیم بو کنیم اطلس تازه ی بیمارستان را
و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
و نپرسیم پدر های پدر ها چه نسیمی چه شبی داشته اند
پشت سر نیست فظایی زنده: پشت یر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی آید: پشت سر پنجره ی سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشته است
پشت سر خستگی تاریکی است
پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد
انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس

گلی برای سمانه()