زندگی

زندگی چیست خون دل خوردن است گهی رنجو گهی مردن است

زندگی در بهشت و جهنم
نویسنده : سمانه سلیمانی - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٩

www.RangarangGroup.com | گروه اینترنتی رنگارنگ

..:: بهشت و جهنم ::..

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به یاد داشته باشید که من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم./span>


comment گلی برای سمانه()
نجات بخش زندگی
نویسنده : سمانه سلیمانی - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۸

..:: حمله قلبی ::..

www.RangarangGroup.com | گروه اینترنتی رنگارنگ

خانم جوان 25 ساله ای در اثر ایست قلبی فوت کرد... مرگش خیلی زیاد خانواده اش رو متاثر کرد. او وقتی دچار حمله قلبی شد درخانه تنها بود و کسی نبود که با یه CPR ساده جانش را نجات بده. افسوس.

 

CPR  چیست؟

فرض کنید ساعت 6:15 بعد از ظهر است و شما بعد از یک روز کاری سخت غیر معمول به خانه تان بر می گردید (البته به تنهایی). شما به شدت خسته و غمگین هستید. ناگهان یک درد شدید در ناحیه سینه خود احساس می کنید که به طرف بازو و نیز به آرواره  شما زبانه می کشد. فاصله خانه شما تا نزدیک ترین بیمارستان فقط 5 مایل (حدود 8 کیلومتر) است. متاسفانه، نمیدانید که آیا می توانید تا رسیدن به بیمارستان تحمل کنید یا نه.. شما آموزش کمک های اولیه (CPR) را بلدید، اما نمی دانید چگونه این کمک ها را روی خودتان انجام دهید.

 

چگونه وقتی تنها هستیم از یک حمله قلبی جان سالم به در ببریم؟

بسیاری از مردم، زمانی که با حمله قلبی مواجه می شوند، تنها و بدون کمک هستند. شخصی که ضربان قلب او نا منظم است و کسی که شروع به احساس ضعف می کند، تنها حدود 10 ثانیه پیش از از دست دادن هوشیاریش وقت دارد. به هر حال، این قربانیان می توانند با سرفه های مکرر و شدید به خود کمک کنند. پیش از هر سرفه باید نفس عمیق بکشید، و سرفه باید عمیق و کش دار باشد و خلط سینه را از عمق سینه ایجاد کنید. توالی یک نفس و یک سرفه  باید حدودا هر 2 ثانیه یکبار بدون توقف تکرار شود تا کمک برسد و یا ضربان قلب دوباره به حالت عادی باز گردد. نفس های عمیق اکسیژن را به داخل شش ها می کشد و حرکت های سرفه موجب فشار به قلب و تداوم جریان گردش خون توسط آن می شود. همچنین این فشار فشرده کننده روی قلب موجب بازیابی ریتم نرمال ضربان آن می شود.  بدین طریق، قربانیان حملات قلبی می توانند تا رسیدن به بیمارستان حیات خود را حفظ کنند.

 

این ایمیل را به بیشترین تعداد افرادی که می توانید ارسال کنید. ممکن است نجات بخش زندگی آنها باشید


comment گلی برای سمانه()
زخم عشق
نویسنده : سمانه سلیمانی - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧

..:: زخم عشق ::.

www.RangarangGroup.com | گروه اینترنتی رنگارنگ


چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.   
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،    

" این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند."  


comment گلی برای سمانه()
حقیقت زندگی
نویسنده : سمانه سلیمانی - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٦

  سلام دوستان عزیز ,  برای امروز  مطلب جالبی رو تهیه کردم که میتونید مطالعه نمایید. امیدوارم مفید باشه.

شادینه

رازهایی برای رسیدن به حقیقت زندگی


راز اول:

‌تمامی آن‌چه به منظور خوشحالی و خوشبختی واقعی بدان نیاز داریم، در درون ماست.

راز دوم:

تصویر ذهنی درست از خود، ما را به حقیقت زندگی هدایت می‌کند. هر انسانی، یک تصویر ذهنی از خود دارد که من کیستم و چه می‌توانم انجام دهم. تصویر ذهنی هر انسانی، پایه‌ی اصلی شخصیت و رفتار‌های اوست. به‌عبارت دیگر، تصویر ذهنی ما از خود، نشانه‌ای از احساس فضیلت و بزرگی ماست و نشان‌می‌دهد که چه کارهایی از ما ساخته است‌ و چه کارهایی از ما ساخته نیست. انسان‌ها حقیقت زندگی را با تصویرهای ذهنی خود‌ می‌سازند. آری تصویر ذهنی زیبا از خود، موفقیت‌ها را می‌سازد و موفقیت‌ها، باعث بهتر شدن تصویر ذهنی انسان از خود می‌گردد. تصویر ذهنی ما از خودمان، نمادی از مجموعه‌ی باورهای ما در فضای زندگی است.

راز سوم:

هدف زندگانی، آن است که تمام توانایی‌های بالقوه‌ی خود را به‌عنوان یک انسان خود‌شکوفا‌ بشناسیم و آن‌ها را شکوفا کنیم و بهترین خویشتن خویش را از خود ظاهر کنیم و به بیش‌ترین رشد و شکوفایی برسیم.

راز چهارم:

تغییر در وجود، نه‌تنها ممکن و میسر است بلکه اجتناب‌ناپذیر است‌ زیرا تا ما تغییر نکنیم، زندگی‌مان تغییر نمی‌‌کند. انسان‌های سعادتمند، ‌مرتباً می‌شوند و می‌روند‌ زیرا تا نشوی، نمی‌شود و تا نروی، نمی‌رسی.

راز پنجم:

تمام مشکلات، موانع و مصائب زندگی، در‌واقع درس‌هایی هستند که به انسان می‌آموزند و انسان را می‌سازند. آن‌ها فرصت‌هایی در لباس مبدل‌اند. حتی گاهی مشکلات، الطاف خفیه‌ی خداوند هستند که باعث رشد و شکوفایی انسان می‌شوند. پس آن‌ها را گرامی بداریم و از آن‌ها بیاموزیم.

راز ششم:

تلقی ما از واقعیت، ساخته و پرداخته‌ی فکر و ذهن ماست. پس واقعیت‌های زندگی ما می‌توانند با اندیشه‌های ما تغییر کنند. بنابراین مراقب اندیشه‌های خود باشیم تا واقعیت زندگی‌مان را زیباتر کنیم.

راز هفتم:

ترس و تردید، سرزندگی و نشاط را از انسان می‌رباید. با باورهای عالی و توکل بر خداوند، هرگونه ترس و تردید را از فضای فکر خود دور کنیم و در وادی یقین و عشق، محکم و استوار به جلو برویم و زندگی پرحاصلی را در محضر خدا و کائنات خلق کنیم.

‌راز هشتم:

مادامی که خودمان را دوست نداشته باشیم و به خودمان عشق نورزیم، نمی‌توانیم به کسی عشق بورزیم و از عشق دیگران نسبت به خود بهره‌ای ببریم. پس گوهر عشق را ابتدا به خود تقدیم کنیم تا بتوانیم مظهر عشق‌ورزی برای دیگران باشیم.

راز نهم:

تمامی ارتباطات ما با کائنات و دیگران، آیینه‌هایی هستند که خود ما را نشان می‌دهند و تمامی مردم، آموزگاران ما به‌حساب می‌آیند. پس با خودباوری و اعتماد‌به‌نفس، زیبا‌ترین رابطه‌ها را برقرار‌کنیم و از کلید طلایی ارتباطات، برای باز کردن هر درِ بسته‌ای در زندگی استفاده کنیم و موفق شویم.

راز دهم:

سعادت واقعی در زندگی، در نحوه‌ی عکس‌العمل ما در مقابل رخدادها و حوادث زندگی است‌ نه در بخت و اقبال. بنابراین خود را مسؤول زندگی خود بدانیم و تقصیر را به عهده‌ی دیگران نیندازیم تا بتوانیم با عکس‌العمل‌های مناسب، حقیقت زیبای زندگی را به واقعیت قابل قبول تبدیل کنیم و به خوشبختی و سعادت برسیم.

راز یازدهم:

حقیقت زندگی، بر مبنای عشق الهی استوار است. انسان‌های موفق و کامیاب، وجود خود را با عشق الهی، جذاب و منور می‌کنند و با تقدیم عشق به انسان‌های دیگر و به کل کائنات، به زندگی سعادتمندانه‌ای می‌رسند.

راز دوازدهم:

از آن‌جایی که انسان‌ها در مسیر زندگی گاهی از اجرای درست قانونمندی‌های زندگی غافل می‌شوند و با اندیشه‌های غلط و القائات منفی دیگران، از مسیر درست زندگی به بی‌راهه می‌روند، بنابراین ارزیابی مستمر کیفیت زندگی و اصلاح لحظه‌به‌لحظه‌ی خود، می‌تواند انسان را در مسیر درست و رسیدن به حقیقت زندگی هدایت کند. زیباترین معیار ارزیابی کیفیت زندگی، این است که در پایان هر روز، از خود سؤال کنیم که آیا من روز پرحاصلی داشتم و از لحظه‌های زندگی خود ‌لذت بردم؟

 با اجرای درست رازهای حقیقت زندگی، به این نتیجه می‌رسیم که:

تمامی آن‌چه که برای خوشحالی و خوشبختی واقعی در زندگی به آن احتیاج داریم، هم‌اکنون از‌آنِ ما و در اختیار ماست و ما باید به‌عنوان بندگان شایسته و شکرگزار در هر لحظه، هوشیارانه قانونمندی‌های رسیدن به حقیقت زندگی را اجرا کنیم تا بتوانیم از مواهب الهی استفاده کنیم و از لحظه‌های زندگی در مسیر کمال لذت ببریم

 

بر شما منتی نیست اگر هم کاری میکنم از روی میل شخصیم این کار رو میکنم نه اجبار . به امید اینکه شاید کوچک ترین کمکی به شما کرده باشم.    

 شاد باشید بخندید و لذت ببرید

 


comment گلی برای سمانه()
فرزند کمتر زندگی بهتر
نویسنده : سمانه سلیمانی - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤

یادم آن روزی که بودم اولی

ناز و طناز و عزیز و فلفلی

شاه خانه بودم و با داد و دود

هر چه می خواستم آماده بود

وای از آن روزی که آمد دومی

نق نقو و بد ادا و قم غمی

من وزیر گشتم افتادم ز چاه

دومی هم جای من گردید شاه

تا به خود آیم و خود داری کنم

سومی هم آمد و شد خواهرم

دختری زیبا و خوش رو مثل ماه

من و داداشم کشیدیم سوز و آه

جای سبزی و نشاط و خرمی

سر رسید از گردگاه چهارمی

دیگر آن خانه برایم تنگ بود

سبزی و گل در نگاهم سنگ بود

داشتم می کردم عادت ناگهان

پنجمی هم پانهاد در این جهان

بهر سوختن پنج تن کافی نبود

ششمی هیزم شد و من مثل دود

ناصر و شهناز و شهین

احمد و عباس و هفتم شد مهین

ای امان ای امان ای امان

ای امان از دست بابا و مامان

بار دیگر مادرم شد حامله

این که آید تیم فوتبال کامله

ناصر و شهناز و مهناز و شهین

احمد و عباس و فرهاد و مهین

علی مردان و گل معصومه جان

آخریش هم می شود دروازه بان


comment گلی برای سمانه()
سرنوشت زندگی
نویسنده : سمانه سلیمانی - ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦

               عجیب ترین زایمانهای دنیا ... 

              
جوانترین مادر دنیا در سن 5 سالگی

 در شهر کوچک پیسکو در پرو زنی سرخپوست از کوهپایه های آند با دختر کوچک خجالتی ای به بیمارستان مراجعه کرد . شکم کودک به شدت برآمده بود . زن به دکتر جرالدو لوزادو گفت که روح شیطانی در بدن دختر نفوذ کرده ولی دکتر با معاینه لینا دختر کوچک به شدت متعجب شد زیرا دریافت که کودک پنج ساله هشت ماهه حامله است . دکتر کودک را با خود به لیما پایتخت پرو برد و به سایر متخصصین نیز نشان داد و یک ماه در ماه مه 1939 لینا طریق سزارین کودک پسری با وزن 2.7 کیلوگرم بدنیا آورد . نام کودک را به خاطر دکتری که به دختر کوچولو کمک کرده بود جرالدو گذاشتند . جرالدوی کوچک همیشه فکر میکرد که لینا خواهر اوست , ده سال بعد وی دریافت که لینا خواهرش نیست بلکه مادرش است.

پیرترین مادر دنیا که در 70 سالگی برای اولین بار حامله شد
 

میت راجو لوهان زن 70 ساله ایی که در سال 2008 برای اولین بار کودک خود را بدنیا آورد . او بعد از زایمان گفت که 40 سال برای این کودک صبر کرده و تصمیم دارد که برای سه سال فقط شیر خود را به کودک بدهد....

مادر بیشتر ین تعداد فرزند که از یک زن بدنیا آمده اند .. مادر 69 کودک 

 
والنتینا واسیلوا از روسیه صاحب 69 فرزند در طی 27 زایمان شد. وی صاحب 16 دوقلو , 7 سه قلو و چهار چهار قلو در طی 27 زایمان شد .لیویا ایوانز 44 ساله رومانیایی الاصل کانادایی رکورد بیشترین فرزند بدنیا آمده از یک زن را که دوقلو یا سه قلو نباشند را داراست وی صاحب 18 فرزند در 18 زایمان است.
الاصل کانادایی رکورد بیشترین فرزند بدنیا آمده از یک زن را که دوقلو یا سه قلو نباشند را داراست وی صاحب 18 فرزند در 18 زایمان است.

پیرترین مادری که صاحب دوقلو در سن 70 سالگی شد

 
امکاری پانوار میخواست که حتما صاحب پسری شود .. خود او 70 سال و همسرش که کشاورز است 77 سال دارد. همسر امکاری چاران سینگ بوفولوها , زمین کشاورزی و هر چه که داشت فروخت تا همسرش از طریق IVF بتواند حامله شود . امکاری سرانجام صاحب یک دوقلوشد یک پسر و یک دختر شد البته نوزادان نارس ولی به طور کلی سالم بودند .. امکاری زمانی که دوقلوها را بدنیا آورد صاحب دو دختر بزرگ شوهر کرده و 5 نوه بود..

مادر بیشترین قل های زنده مانده در یک زایمان ( 8 قلو ) 
 

نادی سلیمان که در تلویزیون آمریکا معروف به اکتامام ( مادر هشت تایی) شد , زنی آمریکایی است که در ژانویه 2009 هشت قلوی خود را سالم بدنیا آورد.

بالاترین زایمان به عنوان رحم اجاره ایی ( 12 نوزاد )

 

 کاترین هورلوک 42 ساله در طی 13 سال 12 طفل را به دنیا آورد از جمله یک سه قلو را .وی به گزارشگر خبر شبکه ABC گفت : فکر میکردم اینکار را برای یکبار انجام میدهم ولی اصلا به گذشته فکر نمیکنم و هر بار که حامله میشوم حتی قبل از زایمان دوست دارم که مجددا اینکار را انجام بدهم و نوزاد دیگری را بدنیا بیاورم .پدر کاترین با او به ندرت صحبت میکند.

کوچولوترین مادر دنیا با قد 71 سانتی متر

 
کوتاه قدترین مادر دنیا با وجود اخطار و هشدار پزشکان مبنی بر خطرناک بودن حاملگی برای زندگی اش , سه بار حامله شد.
استیسی هرالد با وجود اخطار پزشکان صاحب دو فرزند شد که هرکدام در زمان بدنیا آمدن نصف قد او را داشتندو حالا برای سومین بار حامله است. او و شوهرش زمانی که در سوپرمارکت شهر خود کار میکردند همدیگر را ملاقات و ازدواج کردند.


comment گلی برای سمانه()
بازی زندگی
نویسنده : سمانه سلیمانی - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤

بازی زندگی

 روی پیچید و گفت این چه کسی است

ز آن که چون من فزون و چون تو بسی است

چه تفاوت که ماش یا عدسی است

تو گمان می کنی که خار و خسی است

جست و خیز تو بهر ملتمسی است

هر کسی در دیار خویش کسی است

عمر چون کاروان بی جرسی است

گر پر باز و گر پر مگسی است

هایهویی و بازی و هوسی است

دست و پا می زنیم تا نفسی است

نه مرا بر خلاص، دسترسی است

کس نپرسد که فره یا فرسی است

عدسی وقت پختن از ماشی

ماش خندید و گفت غره مشو

هر چه را می پزند. خواهد پخت

جز تو در دیگ، هر چه ریخته اند

زحمت من برای مقصودی است

کارگر هر که هست محترم است

فرصت از دست می رود هشدار

هر پری را هوای پروازی است

جز حقیقت، هر آن چه می گوییم

چه توان کرد! اندرین دریا

نه تو را بر فرار، نیرویی است

همه را بار برنهند به پشت

گر که طاووس یا که گنجشکی

عاقبت رمز دامی و قفسی است


comment گلی برای سمانه()
سنگی بنام زندگی
نویسنده : سمانه سلیمانی - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤

                                 سنگی بنام زندگی

تنهای تنها-

غمناک غمناک-

پا مینهم در کوچه های آشنائی

از برگ برگ هر درخت کوچه ی پیر

میپیچدم در گوش،فریاد جدائی

***

این کوچه روزی سرزمین عشق من بود

عشقی که چون خورشید،چون ماه-

برصبح من امید میریخت

برشام من لبخند میزد

***

این کوچه روزی زادگاه شاعری بود

اما زمانه-

او را کنون در هاله ی ماتم نشانده

آن شاعر تنها که در هر قطره اشکش-

دست جداییها نگین غم نشانده

***

درسالها دور....

گلبانگ شاد کودکی غافل زتقدیر

همچون شباویز-

در پیکر این کوچه ها آهنگ میریخت

وز تندباد خنده هایش-

از باغ لبهاش-

هرلحظه در هر جا گل صدرنگ میریخت

***

اندوه اندوه

آن کودک دیرین کنون مردی غمین است

گلبانگ او،آهنگ او،ازیاد رفته است

لبخند او بر روی لبهایش فسرده است

گلبوته های خنده اش بر باد رفته است

***

دیوار وبام کوچه هم تلخ و عبوسند

گوئی تمام خانه ها در خواب مرگست

هرجا درختی بود سرسبز-

امروز،هیمه است

بی بار و برگ است

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

ای وای،ای وای

***

اینجا سرای حشمت دیرینه ی ماست

این خانه روزی کعبه ی امید ما بود

درعالمی تلخ-

با کلبه ی دیرینه دارم گفتگوها

گویم که:ای دیوار و بام خانه ی ما!

از روشنایی دور ماندید

چون دیگر از کوی شما مهتاب رفته است

آن بخت روشن-

در زیر ابری جاودان در خواب رفته است

آن اختر بخت-

در سالهای کودکی روشنگرم بود

بی او امیدم مرد،عشق و هسبیم مرد

او مادرم بود.

***

همراه اشکی میکشم از سینه آهی

با خویش میگویم که:ای وای!

آن روز... آن سال...

در این سرا،آری در این ویرانسرا بود

بیچاره مادر-

در پای این دیوار در حال دعا بود

گوئی که دیروز است آن در خاک خفته-

آرام و مبهوت-

گرم نیایش با خدا بود

***

ای خانه ی ما! درتو میپیچید شبها-

بانگ دعایش

آوای نرم جویبار گریه هایش

در گوش من،در گوش تو،دیریست مانده است-

آن دلربا آهنگ گرم لای لایش

***

ای بام،ای در،ای زمین خانه ی ما!

بی او دلی درسینه دارم لیک مرده است

جانی بتن دارم ولی بی او فسرده است

***

ای بام و در! آگاه باشید

اینک منم ویرانه ای متروک و خاموش

اینک منم گور تمام آرزوها

سنگی بنام زندگی برسینه ی سردم نشسته است

برروی این سنگ گرانبار-

نام نکوی «مادر»من نقش بسته است


comment گلی برای سمانه()
زندگی
نویسنده : سمانه سلیمانی - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤

 زندگی

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین-

خاطراتی مغشوش-

خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد.

ما ز اقلیمی پاک-

که بهشتش نامند-

بچنین رهگذری آمده ایم.

گذری دنیانام-

که نامش پیداست-

مایه پستی هاست.

ما ز اقلیم ازل-

ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم

چو یکی تشنه بدیدار سراب آمده ایم

مادر آن روز نخست-

تک و تنها بودیم

خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود

سخنی ازپدر و مادر دلبند نبود

یکزمان دانستیم-

پدرومادر و معشوقه و فرزندی هست

خواهر و همسر دلبندی هست

***

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد:

روزی از راه رسید-

که پدر لحظه بدرودش بود

ناله در سینه تنگ-

اشک در چشم غم آلودش بود

جز غم و رنج توانکاه نداشت

سینه اش سنگین بود-

قوت آه نداشت.

با نگاهی میگفت:

پس از آن خستگی و پیری و بیماریها-

دفتر عمر پدر را بستند

ای پسر جان، بدرود!

ای پسر جان، بدرود!

لحظه ای رفت و از آن خسته نگاه-

اثری هیچ نبود

پدرم چشم غم آلوده حیرانش را

بست و دیگر نگشود.

***

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد:

روزی از راه رسید-

که چنان روز مباد

روز ویرانگر سخت

روز طوفانی تلخ

که به دریای وجودم همه طوفان انگیخت

زورق کوچک بشکسته ما-

در دل موج خروشنده دریا افتاد

کاخ امید فرو ریخت مرا-

مادر خسته تن خسته دلم-

زمن آهنگ جدائی دارد

حالت غمزده اش-

چشم ماتمزده اش بامن گفت:

که از این بندگران عزم رهائی دارد.

***

مادرم آنکه چو خورشید بما گرمی داد-

پیش چشمم افسرد

باغ سر سبز امیدم پژمرد

اشک نه، هستی من-

گشت در جانم و از دیده برخسار دوید

مادرم رفت و به تاریکی شبها گفتم:

آفتابم زلب بام پرید.

***

زندگی دفتری ازخاطره هاست

خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد:

لحظه یی میاید-

لحظه یی صبر شکن-

که یتیمی سر راهی گرید

پدری نیست که گردی ز رخش برگیرد

مادری نیست که درمانده یتیم-

جای در دامن مادر گیرد.

***

زندگی دفتری از خاطره هاست:

بارها دیده ام و می بینم-

مادری اشک آلود

با نگاهی پردرد

چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است

وز تهی دستی خویش-

بهر تنها فرزند-

سالها حسرت و ناکامی اندوخته است

پشت سر می بیند-

دشت تا دشت، غم و غربت و سرگردانی

پیش رو مینگرد-

کوه تا کوه پریشانی و بی سامانی

من بجز سکه اشک-

چه توانم که بپایش ریزم؟

نه مرا دستی هست-

که غمی از دل او بردارم

نه دلی سخت کزو بگریزم

***

ما همه همسفریم

کاروان میرود و میرود آهسته براه

مقصدش سوی خدا آمدهایم-

باز هم رهسپر کوی خدائیم همه

ما همه همسفریم

لیک در راه سفر-

غم و شادی بهم است

ساعتی در ره این دشت غریب-

میرسد «راهروی خسته» به «خرم کده» یی

لحظه یی در دل این وادی پیر-

میرسد «همسفری شاد» به «ماتمکده»یی

***

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین-

خاطراتی مغشوش-

خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد:

یکنفر در شب کام-

یکنفر در دل خاک

یکنفر همدم خوشبختی هاست-

یکنفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم-

عمرمان میگذرد

وز سر تخت مراد-

پای بر تخته تابوت گذاریم همه

ما همه همسفریم

پدر خسته براه-

مادر بخت سیاه-

سوواران پسر و دختر تنها مانده-

عاشقانی که زهم دور شدند-

دخترانی که چو گل پژمردند-

کودکانی که به غربت زدگی-

خفته در گور شدند-

همگی همسفریم.

***

تا ببینیم کجا، باز کجا،

چشممان باردگر-

سوی هم بازشود؟

در جهانی که در آن راه ندارد اندوه-

زندگی باهمه معنی خویش-

ازنو آغاز شود.

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین-

خاطراتی مغشوش-

خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد


comment گلی برای سمانه()
هر کجا هستم باشم
نویسنده : سمانه سلیمانی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است

پنجره: فکر: هوا: عشق: زمین: مال من است

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت

من نمی دانم که چرا می گویند

اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیبا است

و چرا در قفس هیچ کس کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید واژها را باید شست

واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید برد عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت

حرف زد نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی آکنده است

رخت ها را بکنیم آب در یک قدمی است روشنی را بچشی

شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را گرمی لانه لک لک

را ادراک کنیم روی قانون چمن پا نگذاریم

در موستان گره ی ذایقه را باز کنیم و دهان را بگشاییم اگر ماه

در آمد و نگوییم که شب چیز بدی است

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از پیش باغ و بیاریم سبد

ببریم این همه سرخ این همه سبزصبح ها نان پنیرک بخوریم

و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام

و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست

و نخوانیم مگس از سر انگشت طبیعت نبرد

و نخوانیم پلنگ از در خلقت بیرون برود

و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت

و اگر ضنج نبود لطه می خورد به قانون درخت

و اگر مرگ نبود ماه در پی چیزی می گشت

و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد

و بدانیم که پیش از سر جان خلایی بوددر اندیشه ی دریا ها

و نپرسیم کجا نیستیم بو کنیم اطلس تازه ی بیمارستان را

و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است

و نپرسیم پدر های پدر ها چه نسیمی چه شبی داشته اند

پشت سر نیست فظایی زنده: پشت یر مرغ نمی خواند

پشت سر باد نمی آید: پشت سر پنجره ی سبز صنوبر بسته است

پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشته است

پشت سر خستگی تاریکی است

پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد 


comment گلی برای سمانه()